خرید بک لینک
معلم تاریخ ما عاشق آزاده ای بود فقط یه قصه گوی خوب، مشرقی ساده ای بود معلم تاریخ ما هرگز به ما نگفت چرا گذشته ها رو قصه کرد نه چند و چون ماجرا تاریخ وحشتکده ای بی شرم و بی ترحم است دریای آتش است و خون پیوسته در تلاطم است شمشیر فاتحان قلم، مرکب خون مردم است در این هیاهوی غریب، معنای آدمی گم است معلم تاریخ ما کاشکی به ما میگفت چرا چرا پسر جای پدر، چرا سقوط چرا سفر ویرانی یک سرزمین فقط برای یک نفر معلم تاریخ ما کاشکی به ما میگفت چرا تاریخ وحشتکده ای بی شرم و

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 0:15

من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم نه از شیر و پلنگ ، از این همه روباه می ترسم مرا از جنگ رو در روی میدان گریزی نیست ولی از دوستان اب زیر کاه می ترسم من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم ولی از زاهد بی عقل نا آگاه میترسم پی گم گشته ام در چاه نادانی نمیگردم اصولاً من نمیدانم چرا از چاه می ترس اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما نه از سختی راه، از سستی همراه میترسم من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم من از عمامه و تسبیح

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 0:15

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می‌چرخید به گمانش قندم یا که چون اغذیه‌ی مشهورش تا به آن حد گندم! ای دو صد نور به قبرش بارد! مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 0:15

مرا ترکیست مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین به قد ، تیر و به مو ، قیر و به رخ شیر و به لب ، شکّر چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور ، نشناسم ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 0:15

واعظی پرسید از فرزند خویش : هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی ازاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگیست گفت:زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست.

برچسب: نویسنده: حمید شمس تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 0:15

صفحه بندی